جستجو

تبلیغات


    تبلیغات شما در اینجا

شعر طنز خانمهای متأهل

     

    باز شوهر بی بهانه

     


    با ادایی کودکانه



    هیکل چون استوانه

     


    میکند غر غر به خانه

     



    یادم آید روز اول

     


    گردنش کج, دست و پا شل



    پیش بابا موش می شد

     


    سرخیش تا گوش می شد

     



    دختری افتاده بودم

     


    مهربان و ساده بودم

     



    نرم و نازک

     


    شاد و چابک

     

     

    چشمهایم همچو آهو

     


    عطر موهایم چو شب بو

     



    می شنیدم از لب او

     


    حرفهایی همچو جادو:

     



    من غلام خانه زادت

     


    جان دهم هر دم به یادت

     



    گر نیایی خانه ی من

     


    می گریزد روحم از تن

     



    بعد از آن گفتار زیبا

     


    خام گشتم من همانجا

     



    شد به پا جشن عروسی

     


    کیک و شام و دیده بوسی

     



    بعد از آن دیگر ندیدم

     


    هرگز آن اوقات بی غم

     

     


    قسمتم یک مرد جانی

     


    اندکی لوس و روانی

     



    بی اراده همچو یابو!

     


    پرخور و مغرور و پر رو

     



    بشنو از من جان خواهر

     


    هر که کرد این دوره شوهر

     



    خاک بر سر گشت و حیران

     


    شد پشیمان,شد پشیمان, شد پشیمان

     

     

     

     


    این مطلب تا کنون 17 بار بازدید شده است.
    ارسال شده در تاریخ پنجشنبه 7 مرداد 1395
    منبع
    برچسب ها : پشیمان ,همچو ,خانه ,
    شعر طنز خانمهای متأهل

تبلیغات


    Ads

پربازدیدترین مطالب

آمار امروز شنبه 9 ارديبهشت 1396

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

آخرین کلمات جستجو شده

تگ های برتر